Saturday, September 20, 2008

انسان نوین

شنبه ۳۰/شهریور/۱۳۸۷ - ۲۰/سپتامبر/۲۰۰۸

جرج کارلین یکی از معروف‌ترین کمدین‌های امریکایی است. وی سه ماه پیش در خرداد ۱۳۸۷ / جون ۲۰۰۸ در سن ۷۱ سالگی درگذشت. وی از نظر سیاسی جزو منتقدان سیاست‌های جنگ‌افروزانه‌ی امریکا بود.

این قطعه از نظر زبانی بسیار است:

در زیر متن آن را پیاده کردم. برخی واژه‌ها روشن نبودند.


I'm a modern man, I'm a modern man, I'm a modern man, I'm a modern man, I'm a modern man, I'm a modern man, a man for the millennium, digital, and smoke-free, diversified, multi-cultural, post-modern, deconstructionist, politically anatomically and ecologically correct.

I have been uplinked and downloaded. I have an input and out-sourced. I know the upside of down-sizing and down side of upgrading my whole life. A cutting-edge, state-of-the-art, bicoastal, multi-tasking I can give you a gigabyte in a nanosecond.

I'm new-wave but I'm old school. My inner child is outward bound. I'm a hot-wired heat-sinking warm-hearted cool customer, voice-activated and bio-degradable.
I interface to my database, my database is in cyberspace so I'm interactive, I'm hyper-active, and from time to time I'm radio-active.

Eye on the ball, ahead of the curve, riding the wave, dodging the bullet, pushing the envelope, I'm on point, on task, on message, off-drugs,

I have no need for coke in speed, I have no urge to binge in the purge. I'm in the moment, on the edge, over the top, but under the radar, a high concept, low profile, medium range ballistic missionary.

A street-wise, smart bomb, top gun, bottom feeder,???? I take power naps and I run victory laps. I'm a totally ongoing big foot slam-dunk, rainmaker, with a proactive outreach, a raging workaholic, a working rage-aholic, out of rehab and in denial. I got a personal trainer, a personal shopper, a personal assistant, and a personal agenda.

You can't shut me up, you can't dumb me down, cos I'm tireless and I'm wireless, I'm an alpha male, a beta blocker. I'm a non-believer and over-achiever, laid-back but fashion-forward, up-front, down-home, low rate, high maintenance, super-sized, long lasting, high-definition, fast-acting, out and ready and built to last.

I'm a hands-on, foot-loose, knee-jerk, head-case, prematurely post-traumatic and I have a love child who sends me hate mail. But I'm feeling, I'm caring, I'm healing, I'm sharing, a supportive bonding nurturing primary care-giver.

My output is down, but my income in up. I take short position, I'm a long bond, my revenue-stream has its own cash-flow. I get junk mail, I eat junk food, junk bus..., to watch trash sport. I'm gender-specific, I'm intensive user-friendly and lactose-intolerant.

I love rough sex, I love rough sex, tough love, I use f-word in my e-mail. I have software on my hard drive is hard core but no soft porn. I bought a microwave in a mini-mall and bought a mini-van in a mega-store. I eat fast food is a slow lane. I'm toll-free, wise... and come in all sizes.

A fully-equipped, factory-authorized, hospital-tested, clinically proven and scientifically-formulated medical miracle.

I've been pre-washed, pre-cooked, pre-heated, pre-screened, pre-approved, pre-packaged, post-dated, freeze-dried, doubled ... packed and I have an unlimited broadband capacity.

I'm a rude dude, but I'm the real deal, lean and mean, blocked and ready to rock, rough and tough and hard to bluff. I take it slow, I go with the flow, I ride with the tide, I take ?? in my stride, driving and moving and grooving, jiving and diving ???? snooze, so I don't lose . I keep metal to the pedal, rubber on the road, party hardy, and lunch time is crunch time. I'm hanging in, there ain't no doubt and I'm hanging tough. Over and out!

Thursday, August 14, 2008

ستارگان نوجوان

پنج‌شنبه ۲۴/امرداد/۱۳۸۷ - ۱۴/آگوست/۲۰۰۸

فرهنگ سرشناس‌پرستی (celebrity worship) و ستاره‌پروری، دست کم در کشور امریکا، باعث ظهور ستاره‌های نوجوان و کودکی شده است که از سن پایین وارد بازار می‌شوند و پس از مدتی به خاطر «فشارهای روانی» ستارگی، رهسپار «مرکزهای توان‌بخشی» (rehab=rehabilitation) می‌شوند. نمونه‌ی دم دست آن هم بریتنی اسپیرز و لیندزی لوهان هستند که هر یک دست کم ۲-۳ باری به توان‌بخشی رفته‌اند و باز هم خواهند رفت.

یکی از این محصول‌های تازه‌ی کارخانه‌ی ستاره‌پروری دختری است به نام «مایلی سایرس» (Miley Cyrus) که با نام هنری «هانا مونتانا» در برنامه‌های کودکان نقش بازی می‌کند.

پیش از این مردم دوران‌های زندگی مشخصی داشتند: کودکی، نوجوانی، جوانی، میان‌سالی. ستارگی معمولا در جوانی و میان‌سالی رخ می‌داد. اما امروزه شرکت‌های موسیقی و دیگران برای درآمد بیشتر کودکان و نوجوانان را هدف گرفته‌اند. دیگر سن مخاطب و محتوا و ... مهم نیست. مهم سود بیشتر است. پدر و مادر این نوستارگان نیز یا از روی آز یا از شوق ستاره شدن کودکشان به این کار تن می‌دهند. ستارگان نوجوان کنسرت‌های استادیومی برگزار می‌کنند (که در دهه‌ی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ مخصوص بزرگسالان بود) و تماشاگران این برنامه‌ها نیز کودکان و نوجوانانی هستند که به تقلید از جوانان و بزرگسالان در اجرای کنسرت واکنش نشان می‌دهند. یعنی به جای کودکی کردن از همان سن پایین رفتار بزرگسالانه می‌کنند.

من هر وقت این نوستاره‌های نوجوان را می‌بینم یاد سید برت (Syd Barrette) رهبر نخستین گروه پینک فلوید و از بنیانگذاران آن می‌افتم که گفته بود: من در زندگی یادم نیست که کودکی کرده باشم. بعد که سید به خاطر فشار ستارگی و شهرت، رو به ال.اس.دی آورد و دیوانه شد، دوست نوجوانی‌اش و همکارش در گروه یعنی راجر واترز آلبوم «کاش اینجا بودی» را به یاد او ساخت در آن از سید به نام «الماس دیوانه» نام برد و از این فشار یاد کرد:

تو در آتش ضربدری [توپخانه‌های]
کودکی و ستارگی گیر افتادی
و بر نسیم پولاد پرتاب شدی ...
بیا ای آماج خنده‌های دوردست!
بیا! ای نقاش! ای نی‌زن! ای زندانی!
و بدرخش
همچنان بدرخش ای الماس دیوانه!


You were caught in the crossfire
Of childhood and stardom,
Blown on the steel breeze....
Come on you target for faraway laughters
Come on you painter! you piper! you prisoner!
and shine!
Shine on you crazy diamond!

Tuesday, July 8, 2008

ارتباط شلوار و قدیس

سه‌شنبه ۱۸/تیر/۱۳۸۷ - ۸/جولای/۲۰۰۸

در زبان انگلیسی، امروزه به شلوار pants گفته می‌شود. ریشه‌شناسی این واژه برای من جالب بود:

قدیس نگهبان شهر ونیز «پانتالیئون» (Pantaleon) نام داشت که در لفظ به معنای «بسیار مهربان» (all-compassionate) بود. به تدریج به خاطر این نگهبان، به مردم ونیز پانتالونی (Pantaloni) گفته می‌شد. یکی از شخصیت‌های خندستانی (کمدی) نماینده‌ی مردم ونیز بود که به طور قالبی مردی ثروتمند اما خسیس بود به نام پانتالونه (Pantalone). این نام در زبان فرانسه به صورت پانتالون درآمد.

در میانه‌ی سده‌ی ۱۷ میلادی سبک شلوار ونیزیان سبکی خاص بود. از آن پس به آن نوع شلوار پانتالون (Pantaloons) گفته شد و این واژه از زبان فرانسه به زبان انگلیسی وارد شد. شلوار رایج در آن زمان ابتدا نوعی تنبان یا شلوارک بود به نام breeches که تا زانو و چسبان بود. اما در پایان سده‌ی ۱۸ میلادی شلوارها بلندتر شد و تا مچ آمد و به آنها پنتالون گفته شد. در ابتدا کوتاه‌سازی پنتالون به شکل «پنتز» با مخالفت ادیبان و سخنوران زبان انگلیسی روبرو شد و آن را نوعی عوام‌زدگی و زشت می‌دانستند. اولیور وندال هومز گفت: «a word not made for gentlemen, but 'gents'.» یعنی کسانی می‌گویند پنتز که جتلمن را هم جنتز می‌گویند (کنایه از بی‌کلاسی و بی‌سوادی). نخستین بار ادگار آلن پو، شاعر و نویسنده‌ی امریکایی این واژه را در سال ۱۸۴۰ میلادی در نوشته‌های خود به کار برد و از آن پس دیگر به همین شکل کوتاه pants به کار می‌رود و شاید کمتر کسی بداند که pants کوتاه شده‌ی pantaloons است و ارتباط شلوار با قدیس نگهبان شهر ونیز را بداند.

البته هنوز در زبان فرانسه شلوار را pantaloons می‌گویند. همان طور که در انگلیسی دیگر استفاده از gents به جای gentleman عادی شده است!

خاستگاه:
dictionary.reference.com

Thursday, July 3, 2008

فراباری اطلاعات

پنج‌شنبه ۱۳/تیر/۱۳۸۷ - ۳/جولای/۲۰۰۸

امروز در رادیو سی.بی.سی برنامه‌ای شنیدم درباره‌ی فرا‌باری یا فزون‌باری اطلاعات (Information Overload) در زندگی امروزی به ویژه در محیط‌های کاری. یکی از پیشنهادهایی که مطرح شد این بود که کمتر رایانامه بنویسید. مثلا از نوشتن نامه‌های یک خطی یا یک جمله‌ای خودداری کنید که در آن نوشته شده: باشد. ممنون. فردا می‌بینمت و مانند آن.

خود من در یکی از محل‌های کارم برخی روزها نزدیک ۱۰۰ رایانامه را می‌خواندم و پاسخ می‌دادم.

Wednesday, July 2, 2008

آینده‌ی سفرهای هوایی

چهارشنبه ۱۲/تیر/۱۳۸۷ - ۲/جولای/۲۰۰۸

با گران شدن نفت خام و بالا رفتن قیمت بنزین و نیز تاثیر سفرهای هوایی بر آلودگی، محیط زیست، و گرم‌شدگی زمین، کشورهای پیشرفته به فکر جایگزین افتاده‌اند.

برنامه‌ی امروز رادیو سی.بی.سی در همین باره بود. یکی از مهمانان می‌گفت تا همین ۵۰ سال پیش وقتی کسی به جایی سفر یا مهاجرت می‌کرد که بیش از یک روز پیاده‌روی بود دیگر کمتر می‌توانست خانواده‌اش را ببیند. در واقع در تمام چندین هزار سال از تاریخ زندگی بشر مهاجرت یعنی دوری و ندیدن خانواده و دوستان و آشنایان شاید برای همیشه یا زمان خیلی طولانی. اما در ۵۰ سال گذشته با پیدا شدن هواپیماهای جت و سفرهای سریع مردم حتا برای تعطیلات پایان هفته نیز به کشور خارجی می‌روند مثلا از کانادا به پاریس یا لندن. با گران شدن نفت و بنزین و سفرهای هوایی کمی به گذشته برمی‌گردیم...

Friday, June 13, 2008

سال سیب زمینی

آدینه ۲۴/خرداد/۱۳۸۷ - ۱۳/جون/۲۰۰۸

«سازمان خوراک و کشاورزی» (Food and Agriculture Organization = FAO) سال ۲۰۰۸ میلادی را سال سیب زمینی نام گذاشته است.

رادیو سی.بی.سی در این زمینه برنامه‌ای داشت که در بخشی از آن شخصی به نام «جان ریدر» از کتابش درباره سیب زمینی و نقش آن در تاریخ صحبت کرد. جان ریدر می‌گوید که سیب زمینی غذای کاملی است و وقتی در سده‌ی ۱۶۰۰ میلادی به ایرلند وارد شد باعث شد در ۲۰۰ سال جمعیت ایرلند از ۱.۸ میلیون نفر به حدود ۸ میلیون افزایش یابد. در واقع مردم هم غذای خوبی داشتند و هم می‌توانستند بیشتر زنده بمانند. انگلیسی‌ها که این اثر را دیده بودند سیب زمینی را گیاهی غیراخلاقی و هرزه (licentious) می‌دانستند!

این هم نشانی پایگاه سال جهانی سیب زمینی.

اصطلاح «سیب زمینی» در زبان پارسی ترجمه‌ی واژه به واژه از اصطلاح فرانسوی pomme de terre است. در جنوب ایران به ویژه در شیراز به آن «آلو» می‌گویند. این اصطلاح آلو در زبان هندی نیز کاربرد دارد.

Wednesday, June 11, 2008

عذرخواهی از بومیان

چهارشنبه ۲۲/خرداد/۱۳۸۷ - ۱۱/جون/۲۰۰۸

در دهه‌های گذشته در کشور کانادا سپیدپوستان با اعتقاد به برتری و «متمدن» بودن خود فرزندان بومیان امریکایی (که به اشتباه سرخ‌پوست نیز گفته می‌شوند) را به زور از خانواده‌ی خودشان جدا می‌کردند و در مدرسه‌های شبانه‌روزی (Residential School) نگه می‌داشتند تا با فرهنگ «برتر» انگلیسی آشنا شوند. این کودکان مجاز نبودند به زبان مادری خود صحبت کنند.

امروز استفان هارپر (Stephan Harper) نخست وزیر کانادا به خاطر مدرسه‌های شبانه‌روزی از بومیان کانادا عذرخواهی کرد. هم چنین، استفن دیون (Stephen Dion) رهبر حزب لیبرال به خاطر آن که در دهه‌های گذشته دولت کانادا در دست حزب آنان بوده از بومیان عذرخواهی کرد.

برنامه‌ی رادیو سی.بی.سی در این باره.

همین اتفاق در استرالیا نیز روی داده بود. این بومیان استرالیا به عنوان «نسل دزدیده شده» (Stolen Generation) شناخته می‌شوند. کوین راد (Kevin Rudd) نخست وزیر استرالیا نیز در ۱۳/فوریه/۲۰۰۸ برابر ۲۴/بهمن/۱۳۸۷ از بومیان استرالیایی به خاطر «دزدیدن» بچه‌هایشان و بردن آنان به مدرسه‌های سپیدپوستان برای «متمدن کردن»شان پوزش خواست.

خبر عذرخواهی کوین راد در روزنامه‌ی «هرالد تریبیون جهانی» و هم چنین متن کامل عذرخواهی در دفتر نخست وزیر استرالیا.

Tuesday, June 3, 2008

رسانه‌زده

سه‌شنبه ۱۴/خرداد/۱۳۸۷ - ۳/جون/۲۰۰۸

دکتر «تامس دی زنگوتیتا» (Thomas De Zengotita)، مردم‌شناس معروف امریکایی، کتاب مهمی دارد به نام «رسانه‌زده: چه گونه رسانه‌ها دنیای شما و روش زندگی شما را شکل می‌دهند»

Mediated: How the Media Shapes Your World and the Way You Live in It



این کتاب بیشتر درباره‌ی نوین‌گرایی (modernism) و پسانوین‌گرایی (post-modernism) بحث می‌کند.

چندی پیش فرصتی شد که فصل‌هایی از این کتاب جالب را بخوانم. وی با مثالی شروع می‌کند و می‌گوید کسی یادش نیست که «بارانداز پرل» (Pearl Harbor) چه حالی داشت زیرا در آن زمان رسانه‌ها به این شدت و گستردگی حضور نداشتند. اما امروزه با وجود و حضور همه‌گیر رسانه‌ها در تقریبا تمامی رخدادها، همه‌ی مردم حس می‌کنند که در بطن هر اتفاقی هستند و آن را از نزدیک تجربه کرده‌اند مانند گردبادها و تسونامی، ترور جان اف. کندی، و ...

وی می‌گوید مردم امروزه به بازیگران سبک «متد» (Method acting) تبدیل شده‌اند و آگاهانه در همه حال نقش بازی می‌کنند. رسانه‌ها به ویژه رسانه‌های تصویری به نمایشی تبدیل شده‌اند که همه در آن بازیگر اند. برای نمونه در جریان مرگ شاهزاده دایانا، عروس ملکه‌ی انگلستان، همه‌ی مردم می‌دانستند که از آنان فیلم گرفته می‌شود و مانند بازیگران حرفه‌ای واکنش نشان می‌دادند. آیا همه واقعا آن حس را داشتند؟

رسانه‌زدگی یعنی تجربه‌ی واقعیت از طریق یک رسانه نه از راه دریافت مستقیم آن.

دی زنگوتیتا می‌گوید که دو ایده‌ی اصلی در این کتاب آمده است: یکی این که دیگر متضاد واقعی (real) مجازی (virtual) نیست بلکه گزینه‌ای (optional) است. دیگر این که ما امروزه دارای «خود لوسیده» (flattered self) هستیم. رسانه‌ها ما را در مرکز توجه خود قرار می‌دهند و ما گمان می‌کنیم که همه‌ی دنیا متوجه ماست. بنابراین خود را مهم می‌دانیم و خود را لوس می‌کنیم.

وی می‌گوید این کتاب حاصل بیش از ۲۰ سال تحقیق و مطالعه‌ی وی در زمینه‌ی رسانه‌ها و جامعه است اما چون کتاب برای خوانندگان همگانی و غیردانشگاهی نوشته شده پانویس و مرجع‌های نوشته‌ها در هر صفحه نیامده. از کسانی که بر وی تاثیر گذاشته‌اند یکی مارشال مک لوهان (نویسنده و فیلسوف کانادایی و بنیادگذار اصطلاح «دهکده‌ی جهانی») را نام می‌برد.

[حتا در زبان انگلیسی جمع شدن رسانه‌ها در یک محل را سیرک رسانه‌ها (media circus) می‌نامند. ]

نگاه کنید به تعریف اصطلاح‌ها و نیز درآمد و آشنایی

Friday, January 11, 2008

انسان و طبیعت

آدینه ۲۱/دی/۱۳۸۶ - ۱۱/ژانویه/۲۰۰۸

انسان‌ها در آغاز به خاطر بی‌دانشی از طبیعت می‌ترسیدند و برای هر پدیده‌ای خدایی می‌انگاشتند. مانند خدای دریا. خدای توفان. خدای بادها. خدای جنگل‌ها.

بعد در دین‌های سامی/ابراهیمی (پس از آشنایی با دین‌های ایرانی) خدای بزرگی شناخته شد که در آسمان‌ها نشسته و انسان را به زمین فرستاده و او را در مرکز طبیعت قرار داده است. (البته در دین ایرانی انسان با خدا همکاری می‌کند اما در دین سامی باید خدا را بندگی کند و به خاطر گناهی که آدم کرده از بهشت رانده شده و باید همواره از خدا طلب بخشش کند. در مسیحیت کاتولیک این گناه original sin خوانده می‌شود.)

بدون آن که قصد کلی‌گویی داشته باشم به نظر من نگاه مردم اروپا و امریکا نسبت به طبیعت بیشتر سلطه‌گرایانه است به ویژه در برخورد با طبیعت. در حالی که شرقیان بیشتر با طبیعت هم‌زیستی می‌کنند.

این دیدگاه در زندگی ژاپنی‌ها به شکل روشن‌تری دیده می‌شود. اما ایرانیان پیشااسلامی نیز به طبیعت و به آخشیج‌های سازنده‌ی آن (به باور خودشان: آب و خاک و باد و آتش) احترام فراوانی می‌گذاشتند. و کشاورزی و آباد کردن زمین را یاری اهورامزدا در نبرد با اهریمن می‌دانستند.

همین طور پس از اسلام نیز طبیعت به عنوان آفریده‌ی خدا مورد احترام ایرانیان مسلمانان بود. به ویژه در میان عارفان و صوفیان ایرانی معتقد به «وحدت وجود» که در همه جا خدا را می‌دیدند (البته معنای دیگر وحدت وجود، یکی شدن با آفریننده است). مثلا سعدی شیرازی، با آن که عارف به معنای حرفه‌ای آن نبود، غزلی دارد به این شکل:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ---------- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

دکتر ریچارد فولتز (Richard C. Foltz)، ایران‌شناس مشهور، دو کتاب دارد به نام‌های:
«حفظ محیط زیست در دنیای مسلمانان» (Environmentalism In The Muslim World)
و «جهان‌بینی، دین، و محیط زیست»
(Worldviews, Religion, and the Environment: A Global Anthology)
که به این موضوع پرداخته است که هنوز آنها را نخوانده‌ام و جزو کتاب‌هایی هستند که در فهرست خواندنی‌هایم دارم.

اما اروپاییان، به ویژه پس از انقلاب صنعتی در سده‌ی هژدهم م/دوازدهم خ، شروع کردند به غارت و سلطه بر منبع‌های طبیعت. تولید انبوه نیازمند منابع فراوان بود. اگر پیشتر هر کفشگر روزی ۲ جفت کفش می‌ساخت اینک هر کارخانه‌ی کفش‌سازی روزانه صدها و یا شاید هزارها جفت کفش می‌ساخت.

پیشرفت‌های علم پزشکی نیز باعث شد که انسان‌های کمتری بمیرند و طول عمر انسان‌ها نیز افزایش یابد و بدین صورت جمعیت کره‌ی زمین بیشتر شد و نیاز به غذا نیز بیشتر شد. اگر پیشتر انسان‌ها پس از ۴۰-۵۰ سال زندگی می‌مردند اینک پس از ۷۰-۸۰ و گاه ۹۰ سال می‌میرند.

یعنی به نظر من انسان‌ها نظم و روال کارهای طبیعت را به هم زده‌اند و یکی از نتیجه‌های آن تغییر محیط زیست، گرم‌شدگی زمین (global warming) و نابودی منبع‌های طبیعی مانند جنگل‌ها، دریاها، رودخانه‌ها و مانند آن است.

امروزه غربیان کمی از آن خوی سلطه‌جویی بر طبیعت دور شده و زمزمه‌هایی از هم‌زیستی و احترام به طبیعت به گوش می‌رسد.

اما از سوی دیگر، در کشورهای در حال توسعه نیز برای این که از غرب عقب نمانند و برای رسیدن به پیشرفت فناورانه، به ویرانی طبیعت و منبع‌های طبیعی با سرعت سرسام‌آوری ادامه می‌دهند. چین و هند و ایران و دیگر کشورها بدون توجه به محیط زیست و طبیعت دست به خرابی و نابودی جنگل‌ها و ... می‌زنند. کشور امارات عربی بدون توجه به محیط زیست در خلیج پارس جزیره‌های مصنوعی می‌سازد و اکوسیستم را بر هم می‌زند. و ...

البته حالت زیاده‌روانه (افراطی) این دیدگاه، از انقلاب کشاورزی نیز انتقاد کرده و «آشوب‌طلبی-نخستین‌گرایی» (Anarcho-primitivism) گفته می‌شود و معتقد است که باید دست از کشاورزی و شهریگری (تمدن) برداشت و مانند مردمان نخستین زندگی کرد. یکی از معروف‌ترین طرفداران این نظریه «جان زرزان» (John Zerzan) نام دارد.

Tuesday, January 1, 2008

آغاز دوباره

سه‌شنبه ۱۰/دی/۱۳۸۶ - ۱/ژانویه/۲۰۰۸

ستایش کنم ایزد پاک را -------------- که بینا و گویا کند خاک را (فردوسی)

اول دفتر به نام ایزد دانا ------------ صانع و پروردگار حی و توانا (سعدی)

توانا بود هر که دانا بود ------------ ز دانش دل پیر برنا بود (فردوسی)

ما یوسف خود نمی‌فروشیم ------------- تو سیم سیاه خود نگه دار (سعدی)

دوست به دنیا و آخرت نتوان داد -------------- صحبت یوسف به از دراهم معدود (سعدی)

وفای یار به دنیا و دین مده سعدی ------------- دریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی

آن را که بصارت نبود یوسف صدیق ----------------- جایی بفروشد که خریدار نباشد (سعدی)

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ----------- آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود (حافظ)

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور -------- کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور (حافظ)

تا بعد!

Saturday, April 28, 2007

ژن‌درمانی و زیست‌فناوری

شنبه ٨/اردیبهشت/١٣٨۶-٢٨/اپریل/٢٠٠٧

زمستان گذشته کتابی از مایکل کرایتون خریدم به نام «بعدی» اما وقت خواندن آن را نداشتم. تا این که هفته‏ی پیش سفری کاری داشتم و مدت زیادی در رفت و برگشت در هواپیما بودم. فرصت را غنیمت شمردم و از این زمان تلف شده برای خواندن این کتاب استفاده کردم.





کتاب داستان جالبی است در مورد وضعیت مهندسی ژنتیک و ژن‏درمانی (gene therapy) و زیست فناوری (biotechnology).

داستان در شهرهای مختلف امریکا اتفاق می‏افتاد اما در آخر همه به کالیفرنیا ختم می‏شود جایی که شرکت‏های ریز و درشت زیست-فناوری مشغول کار هستند. کرایتون سعی کرده با مطرح کردن سناریوها و وضعیت‏های مختلف خواننده را از این زمینه باخبر کند.

مثلا می‏فهمیم که طبق قانونی در امریکا وقتی شما بافت خود را اهدا کنید دانشگاه یا مرکز تحقیقاتی می‏تواند هر کاری با‌ آن بکند. حتا مثلا نمونه‏سازی از شما بدون این که خودتان بدانید.

در داستان محقق ژنتیکی متوجه می‏شود که چندین سال پیش که روی شامپانزه‏ها تحقیق می‏کرده و برای آزمایشی از خون خودش استفاده می‏کند اکنون دارای فرزندی از آن شامپانزه است که انسان‏زه (humanzee) خوانده می‏شود و دیوید نام دارد. وی ظاهری انسانی اما بدنی پر مو دارد. وقتی دیوید را به خانه می‏برد دیوید می‏پرسد اینجا درخت ندارید من بازی کنم! یا به خاطر این که شامپانزه‏ها جامعه‏ی مادرسالاری دارند دیوید به پدرش می‏گوید تو مادر من هستی. دیوید با بچه‌های محقق به مدرسه می‏رود و ماجراهایی اتفاق می‏افتد. پدر برای همسرش توضیح می‏دهد اما به بچه‏هایش می‏گوید دیوید یک بچه‏ی معمولی است که به خاطر یک مریضی بدنی پر مو دارد.

شخصیت دیگر تراژنی (transgenic) این داستان طوطی‌ای است به نام جرارد که حساب می‏داند و ترانه‏های زیادی بلد است و فکر می‏کند و حرف می‏زند. او نیز محصول کار محقق زنی است در انگلستان که طی ماجراهایی به کالیفرنیا می‏رسد.

و یا مادری می‏فهمد که دختر شانزده ساله‏اش با کمک دکتری از راه تزریق‏های هورمونی تخمک‏هایش را بارور می‏کند تا آنها را بفروشد و پول عمل کاشت سینه (breast implant) را دربیاورد! دختران دیگر با فروش تخمک خود برای دوست پسر خود ماشین می‏خرند یا وثیقه‏ی آزاد کردن آنها را از زندان تهیه می‏کنند!

Tuesday, September 12, 2006

سنگ لولا

سه‏شنبه ١٢/سپتامبر/٢٠٠٦ - ٢١/شهريور/١٣٨٥

مشغول خواندن كتاب داستاني هستم در مورد چگونگي ساخت سنگ‏لولا (Stonehenge) كه از آثار خرسنگي (megalithic) دوران مفرغ (برنز) در جنوب انگلستان است.



داستان سه برادر است كه پسران رييس يك قبيله‏ي درويدي (Druid) هستند و ٢٠٠٠ سال پيش از ميلاد مي‏زيسته‏اند. همه خورشيدپرست هستند و چون در جنگل زندگي مي‏كنند و به درخت دسترس دارند معبدي با الوار براي خورشيد ساخته‏اند. اما قبيله‏ي همسايه ماه را بيشتر مي‏پرستند و چون به كوه نزديكترند معبد سنگي براي ماه دارند. پدر با قبيله‏ي همسايه صلح مي‏كند و در ازاي پرداخت طلا از آنان سنگ مي‏گيرد و معبدي سنگي براي ماه و خورشيد مي‏سازد. پسر بزرگتر شورش مي‏كند و پدر را مي‏كشد و با قبيله‏ي ديگر هم‏پيمان مي‏شود و با قبيله‏ي همسايه دشمن مي‏شود. و ديگر پرستش ماه را ممنوع مي‏كند. پسر دوم جادوگر مي‏شود و تصميم مي‏گيرد كه معبد سنگي بزرگي براي خورشيد بسازد. پسر سوم كه صلح‏جوست به همكاري پسر دوم مي‏آيد و معبد سنگي بزرگي را كه در قبيله‏ي هم‏پيمان يافته‏اند به قبيله‏ي خود منتقل مي‏كنند.

Stonehenge
A Novel of 2000 BC
Bernard Cornwell, 1999

علت اين كه آن را سنگ‏لولا مي‏نامند آن است كه سنگ‏ها مانند لولا (hinge) به هم چفت شده‏اند.
براي اطلاعات بيشتر در مورد سنگ‏لولا نگاه كنيد به اين صفحه:
http://en.wikipedia.org/wiki/Stonehenge

Monday, June 5, 2006

۶۶۶

دوشنبه ۵ جون/٢٠٠۶ - ١۵/خرداد/١٣٨۵

فردا ششم ماه جون سال ٢٠٠۶ میلادی است. يا ۶/۶/۶ كه بدون مميزها می‏شود ۶۶۶ كه در اعتقادات مسيحيان عدد شيطان (The Beast) يا پاد-مسيح (Anti-Christ) است. پاد-مسيح مانند دجال در مذهب شيعه است يعنی كسی كه در آخر زمان پيش از ظهور دوباره‏ی مسيح می‏آيد. به همین خاطر عدد ۶۶۶ نحس است.

در روزنامه خواندم كه به خاطر نحسی عدد ۶۶۶ عده‏ی زيادی از مادران باردار در امريكا و كانادا درخواست كرده‏اند كه ديروز و امروز (چهارم و پنجم جون) زير عمل سزارين (يا رستمیک) بروند تا بچه‏شان در روز نحس به دنيا نيايد!

قرار است بازسازی فيلم قدیمی «نحس»‌ (The Omen, 1976) كه در ايران به نام «طالع نحس» شناخته مي‏شود نيز فردا وارد بازار شود.

خبر ديگر آن كه قرار است فردا در شهر كوچکی به نام هل (Hell يعنی جهنم) در ۶۰ مایلی يا ٨٠كيلومتری دیترویت در ايالت ميشيگان امريكا جشن و سرور و آتش‏بازی راه بيفتد!

(علت نامگذاری سزارين آن است كه معتقدند جوليوس سزار امپراتور روم به اين روش به دنيا آمده است. اما بنا بر شاهنامه‏ی فردوسی بزرگ، پيش از سزار رستم بزرگ پهلوان ايران به اين روش به دنيا آورده شده است. به همین خاطر بهتر است ما آن را رستمیک يا رستمانه بگوییم.)

Saturday, September 3, 2005

تامل

شنبه ١٢/شهريور/١٣٨٤

انسان امروز نسبت به گذشته‏ي نه چندان دور عمر بسيار طولاني‏تري دارد. منظورم عمر ظاهري نيست كه مثلا در قديم اميد زندگي (life expectancy) ٦٠ سال بوده و امروزه ٨٠ سال شده. نه. از زاويه‏ي ديگري مي‏گويم.

براي نمونه فرض كنيم در آغاز قرن بيستم (مثلا سال ١٩١٠) براي سفر از اروپا به امريكا بايد با كشتي سفر مي‏كردند و اين سفر حدود ١ ماه طول مي‏كشيد يعني ٧٢٠ ساعت. اما امروزه اين سفر با هواپيماي جت حدود ١٠ ساعت بيشتر نيست. بنابراين مي‏توان گفت كه ما ٧٢٠ ساعتِ انسان‏هاي آن زمان را در ١٠ ساعت زندگي مي‏كنيم. يعني ٧٢ برابر آنها زندگي مي‏كنيم.
اما متاسفانه قدرداني ما نسبت زمان (time appreciation) نيز به همين ميزان كاهش يافته. يعني قدر چيزها و به خصوص خود زمان را نمي‏دانيم چون آن چيزها را در زمان كوتاه و به سادگي به دست آورده‏ايم. در گذشته چون انسان‏ها براي به دست آوردن چيزها زمان بيشتري صرف مي‏كردند قدر آنها را بهتر و بيشتر مي‏دانستند.
سرعت معناي خيلي چيزها را از بين برده و مسائل و به ويژه خود انسان‏ها را تهي كرده. انسان‏ها مي‏خواهند همه چيز را يك شبه به دست بياورند. نسل امروز مي‏خواهد يك شبه ثروتمند شود، يك شبه به همه چيز برسد. يك شبه شاعر شوند و مشهور.
استاد ادبيات ما در دانشگاه شعر زيبايي مي‏خواند:
هيچ كس از نزد خود چيزي نشد --------- هيچ آهن خنجر تيزي نشد
هيچ قنادي نشد استاد كار ------------ تا كه شاگرد شكرريزي نشد

نسل امروزي حوصله و وقت تامل ندارد. براي همين هنرهاي كلاسيك رو به افول است. فروش رمان‏ها و كتاب‏هاي ادبي كلاسيك رو به كاهش است. موسيقي كلاسيك و سمفونيك مشتري كمتري دارد و سالن‏هاي اين نوع موسيقي خلوت‏تر مي‏شوند. در عوض كتاب‏هاي سبك و جلد كاغذي (paperback) فروش فوق‏العاده پيدا كرده‏اند. نويسندگاني چون دانيل استيل و نورا رابرتز. موسيقي پوچ و پرسروصداي راك امروزي و ترانه‏هاي هيپ-هاپ پرطرفدار شده‏اند.
وقتي سوار مترو يا اتوبوس مي‏شوم هر روز تعداد جواناني كه با آي-پاد (iPod) به موسيقي (عموما هوي-متال و هيپ-هاپ) گوش مي‏دهند از كساني كه كتاب مي‏خوانند بيشتر مي‏شود.
تمام روز به موسيقي هيپ-هاپ و پرجيغ و داد راك گوش مي‏دهند و هيچ فرصتي براي فكر كردن و تامل ندارند. اصلا نمي‏خواهند فكر كنند. بلكه مي‏خواهند از فكر كردن فرار كنند. گريز....

Sunday, July 24, 2005

دن كيشوت

چند وقتي است به خواندن كتاب جالب دن كيشوت مشغول هستم.



نمي‏دانم چرا ما خيلي چيزها را از فرانسه وارد مي‏كنيم. مثلا نام اصلي اين كتاب در زبان اسپانيايي دن كيخوته (Don Quijote) است و در انگليسي به خاطر نداشتن صداي ”خ“ نيز دن كيهوته (Don Quixote) ناميده مي‏شود. اما ما نام فرانسه‏ي كتاب (Don Quichotte) را استفاده مي‏كنيم.
ميگل سروانتس (Miguel Cervantes) در آغاز كتاب در معرفي شخصيت اصلي داستان مي‏نويسد كه دن كيخوته در ابتدا كيخادا (Quixada) نام داشت به معني چانه فانوسي (lanthorn-jaws) اما وقتي به آيين سلحشوري يا عياري (knight-errantry) روي آورد خود را به تقليد از ساير عياران ”دن كيخوته“ ناميد.

دوباره گير بدهم به فرانسه. با اين كه ما براي كلمه‏ي knight معادل سلحشور را داريم براي معادل‏يابي به فرانسه مراجعه مي‏كنيم و
كلمه‏ي شواليه (chevalier) را انتخاب مي‏كنيم كه در اصل يعني اسب سوار. (cheval در فرانسه يعني اسب).
يا وقتي در فرانسه با شواليه مواجه شديم اين كلمه را عينا وارد فارسي كرديم در حالي كه مي‏توانستيم از اسب سوار استفاده كنيم.

معروف‏ترين كار دن كيخوته حمله به آسياب‏هاي بادي و نيز جنگ با گله‏ي گوسفندان است.

Wednesday, May 25, 2005

تاريخ زن در غرب

كتاب جديدي كه دارم مي‏خوانم در مورد تاريخ زن در غرب است:
A History of the Wife
by Marilyn Yalom, 2002



نكات جالبي در مورد ازدواج در غرب از زمان يونانيان و روميان تا امروزه دارد.
- در ايالت كاروليناي جنوبي تا سال ١٩٩٩ ازدواج سياه‏پوستان با سفيدپوستان ممنوع بوده! در ايالت آلاباما تا سال ٢٠٠٠ ممنوع بوده!

Tuesday, May 10, 2005

كوري

خوزه ساراماگو (Jose Saramago) نويسنده‏ي پرتغالي در سال ١٩٩٨ به خاطر كتاب كوري (Blindness) برنده‏ي جايزه‏ي نوبل ادبيات شد.



با خواندن اين كتاب حال بدي بهم دست داد. حالت نفرت از انسان و دل به هم خوردگي. در اين داستان مي‏بينيم كه چطور انسان ”متمدن“ همچنان وحشي باقي مانده و فقط به اقتضاي محيط و شرايط رفتار ”انساني“ مي‏كند.
البته كتاب كاملا منفي نيست. بلكه مانند سرشت انسان تركيبي از زشتي و زيبايي و مهرباني و درنده‏خويي است.

Wednesday, December 1, 2004

چند كتاب

چهارشنبه ١١ / آذر / ١٣٨٣

باز يك ماه شد و من اينجا چيزي ننوشتم.

همون طور كه گفتم مشغول فاز دوم پروژه هستيم و سرم شلوغ اه. ولي تو اين مدت چند تا كتاب خوندم.

١) Globalization and Its Discontents, by Joseph E. Stiglitz

نويسنده‏ي كتاب مشاور ارشد اقتصادي بيل كلينتون بوده و مدتي هم از مديران بانك جهاني در ضمن برنده جايزه نوبل اقتصاد اه.
كتابي است بسيار عالي و روشنگر در مورد تحولات اقتصادي اخير و پر از اعتراض به روش‏هاي صندوق بين‏المللي پول (International Monetary Fund = IMF).

٢) دو تا كتاب دارم مي‏خونم در مورد جنگ‏هاي صليبي. يكي از ديد اروپاييان و دومي هم از ديد مسلمانان.
كتابي كه از ديد مسلمونا ست نوشته‏ي امين مالوف اه به نام ”جنگ‏هاي صليبي از ديد تازيان“.
(Crusade Through the Arab Eyes, by Amin Maalouf, 1987)


وقتي اون كتاب اول جنگ‏هاي صليبي (از ديد اروپاييان) رو مي‏خونم مي‏بينم درك و شناخت اروپايي‏ها و ديدشون نسبت به دنيا هنوز مثل دوران تاريك (Dark Age) قرن ٨-٩ ميلادي اه.
اون موقع هر كسي كه اين طرف درياي اژه بوده ساروسن (Saracen) حساب مي‏شده. فكر مي‏كردند ساروسن‏ها يه گروه يا نژاد اند (من هم همين طور!) ولي الان فهميدم كه اين سارسن همون شرقيين عربي اه! يعني كساني كه در شرق درياي مديترانه هستند.
الان هم اروپايي‏ها و امريكايي‏ها هر كسي رو كه اين طرف زندگي كنه فكر مي‏كنند عرب اه! و اون حس خودبرتربيني و خودپرستي‏شون هنوز پابرجا اه.

متاسفانه تو فيلم الكساندر هم كه الان توي سينما هست ايراني‏ها رو بربر نشون داده و يوناني‏ها رو پيشرفته. در صورتي كه خود اين اروپايي‏ها جز وحشي‏ترين موجودات دنيا هستند.
در زمان جنگ‏هاي صليبي در شهر معرا در سوريه (همون شهري كه ابوالعلا معري شاعر نابينا و معروف عرب به دنيا اومد) اروپايي‏ها كودكان رو به سيخ كشيده و كباب كردند و بعد خوردند!!! در نامه‏اي هم كه به پاپ نوشتند توضيح دادند كه از شدت گرسنگي و براي زنده ماندن و فرار از مرگ بوده!

امين مالوف نويسنده‏ي است لبناني تبار كه سال‏هاست در فرانسه زندگي مي‏كنه و به فرانسه و عربي مي‏نويسه. امين مالوف ديد تمام‏عربانه (Pan-Arabist) داره و فكر كنم خيلي به جمال عبدالناصر علاقه داره. با خوندن اين كتاب جنگ‏هاي صليبي آدم فكر مي‏كنه كه دوران امويان بهترين دوران اسلام بوده ولي بعد كه پارسيان (ايراني‏ها) خلافت رو به عباسيان دادند تمدن اسلامي شروع به افول كرد! بعد هم كه تركان سلجوقي قدرت رو به دست گرفتند اوضاع بدتر شد. و شكست عرب‏ها (مسلمان‏ها) در جنگ‏هاي صليبي چندان تقصير عرب‏ها نبوده بلكه بيشتر به خاطر حاكمان ترك سلجوق بوده. جالب اين كه بزرگترين سردار پيروز مسلمانان در جنگ‏هاي صليبي صلاح‏الدين يوسف ايوبي (كه تو انگليسي به‏ش مي‏گند Saladin) كُرد بوده نه عرب!

در صورتي كه تمدن اسلامي روكشي بود بر تمدن پارسي و به اعتراف ابن نديم مشعل علم اسلامي در دست عجم (ايرانيان) بوده.

متاسفانه بسياري از مفاخر ايراني به نام عرب شناخته مي‏شند. مثل عمر خيام (كه امين مالوف يه كتاب هم در موردش نوشته و بايد اون رو هم بخونم)، پور سينا يا ابن سينا (كه تو انگليسي بهش مي‏گند Avecinna)، رازي (كه تو انگليسي بهش مي‏گند Rhazes)، خوارزمي كه اصطلاح معروف الگوريتم از نام اوست (الخوارزمي - الگوريسمي - الگوريتم) و بسياري ديگر. حتا تو اين كتاب امين مالوف، انوري ابيوردي قصيده‏سراي بزرگ ايراني رو نوشته الابيوردي!!!

Wednesday, October 13, 2004

بازگشت

جهارشنبه ٢٢/مهر/١٣٨٣

سلام.
ماه مهر كه مي‏اد ياد درس و مدرسه و بچگي مي‏افتم. ياد مشق نوشتن. ياد شب خوابيدن و صبح زود بيدار شدن براي نوشتن مشق‏هاي ننوشته. كلاس دوم ابتدايي. يادش به خير. زمان خيلي سريع مي‏گذره. مثل اين سه ماهي كه اينجا چيزي ننوشتم.
البته اين مدت سرم خيلي شلوغ بود. بايد يه محصول مي‏داديم بيرون. الان هم فاز دوم شروع شده. ولي دلم براي نوشتن خيلي تنگ شده.
مي‏خواهم از اين هفته دوباره شروع كنم به نوشتن.
فعلا خداحافظ.
روز خوش!

Thursday, June 17, 2004

معرفي گروه پينك فلويد

پنج‏شنبه ٢٨/خرداد/١٣٨٣

تصميم گرفتم كتابي را كه درباره‏ي پينك فلويد نوشتم به نام ”راستي كدام يك پينك است؟“ در يك وبلاگ جدا منتشر كنم.
نشاني اين وبلاگ در كنار صفحه نيز آمده است.