سهشنبه ۱۴/خرداد/۱۳۸۷ - ۳/جون/۲۰۰۸
دکتر «تامس دی زنگوتیتا» (Thomas De Zengotita)، مردمشناس معروف امریکایی، کتاب مهمی دارد به نام «رسانهزده: چه گونه رسانهها دنیای شما و روش زندگی شما را شکل میدهند»
Mediated: How the Media Shapes Your World and the Way You Live in It
این کتاب بیشتر دربارهی نوینگرایی (modernism) و پسانوینگرایی (post-modernism) بحث میکند.
چندی پیش فرصتی شد که فصلهایی از این کتاب جالب را بخوانم. وی با مثالی شروع میکند و میگوید کسی یادش نیست که «بارانداز پرل» (Pearl Harbor) چه حالی داشت زیرا در آن زمان رسانهها به این شدت و گستردگی حضور نداشتند. اما امروزه با وجود و حضور همهگیر رسانهها در تقریبا تمامی رخدادها، همهی مردم حس میکنند که در بطن هر اتفاقی هستند و آن را از نزدیک تجربه کردهاند مانند گردبادها و تسونامی، ترور جان اف. کندی، و ...
وی میگوید مردم امروزه به بازیگران سبک «متد» (Method acting) تبدیل شدهاند و آگاهانه در همه حال نقش بازی میکنند. رسانهها به ویژه رسانههای تصویری به نمایشی تبدیل شدهاند که همه در آن بازیگر اند. برای نمونه در جریان مرگ شاهزاده دایانا، عروس ملکهی انگلستان، همهی مردم میدانستند که از آنان فیلم گرفته میشود و مانند بازیگران حرفهای واکنش نشان میدادند. آیا همه واقعا آن حس را داشتند؟
رسانهزدگی یعنی تجربهی واقعیت از طریق یک رسانه نه از راه دریافت مستقیم آن.
دی زنگوتیتا میگوید که دو ایدهی اصلی در این کتاب آمده است: یکی این که دیگر متضاد واقعی (real) مجازی (virtual) نیست بلکه گزینهای (optional) است. دیگر این که ما امروزه دارای «خود لوسیده» (flattered self) هستیم. رسانهها ما را در مرکز توجه خود قرار میدهند و ما گمان میکنیم که همهی دنیا متوجه ماست. بنابراین خود را مهم میدانیم و خود را لوس میکنیم.
وی میگوید این کتاب حاصل بیش از ۲۰ سال تحقیق و مطالعهی وی در زمینهی رسانهها و جامعه است اما چون کتاب برای خوانندگان همگانی و غیردانشگاهی نوشته شده پانویس و مرجعهای نوشتهها در هر صفحه نیامده. از کسانی که بر وی تاثیر گذاشتهاند یکی مارشال مک لوهان (نویسنده و فیلسوف کانادایی و بنیادگذار اصطلاح «دهکدهی جهانی») را نام میبرد.
[حتا در زبان انگلیسی جمع شدن رسانهها در یک محل را سیرک رسانهها (media circus) مینامند. ]
نگاه کنید به تعریف اصطلاحها و نیز درآمد و آشنایی
Tuesday, June 3, 2008
رسانهزده
Saturday, April 28, 2007
ژندرمانی و زیستفناوری
شنبه ٨/اردیبهشت/١٣٨۶-٢٨/اپریل/٢٠٠٧
زمستان گذشته کتابی از مایکل کرایتون خریدم به نام «بعدی» اما وقت خواندن آن را نداشتم. تا این که هفتهی پیش سفری کاری داشتم و مدت زیادی در رفت و برگشت در هواپیما بودم. فرصت را غنیمت شمردم و از این زمان تلف شده برای خواندن این کتاب استفاده کردم.
کتاب داستان جالبی است در مورد وضعیت مهندسی ژنتیک و ژندرمانی (gene therapy) و زیست فناوری (biotechnology).
داستان در شهرهای مختلف امریکا اتفاق میافتاد اما در آخر همه به کالیفرنیا ختم میشود جایی که شرکتهای ریز و درشت زیست-فناوری مشغول کار هستند. کرایتون سعی کرده با مطرح کردن سناریوها و وضعیتهای مختلف خواننده را از این زمینه باخبر کند.
مثلا میفهمیم که طبق قانونی در امریکا وقتی شما بافت خود را اهدا کنید دانشگاه یا مرکز تحقیقاتی میتواند هر کاری با آن بکند. حتا مثلا نمونهسازی از شما بدون این که خودتان بدانید.
در داستان محقق ژنتیکی متوجه میشود که چندین سال پیش که روی شامپانزهها تحقیق میکرده و برای آزمایشی از خون خودش استفاده میکند اکنون دارای فرزندی از آن شامپانزه است که انسانزه (humanzee) خوانده میشود و دیوید نام دارد. وی ظاهری انسانی اما بدنی پر مو دارد. وقتی دیوید را به خانه میبرد دیوید میپرسد اینجا درخت ندارید من بازی کنم! یا به خاطر این که شامپانزهها جامعهی مادرسالاری دارند دیوید به پدرش میگوید تو مادر من هستی. دیوید با بچههای محقق به مدرسه میرود و ماجراهایی اتفاق میافتد. پدر برای همسرش توضیح میدهد اما به بچههایش میگوید دیوید یک بچهی معمولی است که به خاطر یک مریضی بدنی پر مو دارد.
شخصیت دیگر تراژنی (transgenic) این داستان طوطیای است به نام جرارد که حساب میداند و ترانههای زیادی بلد است و فکر میکند و حرف میزند. او نیز محصول کار محقق زنی است در انگلستان که طی ماجراهایی به کالیفرنیا میرسد.
و یا مادری میفهمد که دختر شانزده سالهاش با کمک دکتری از راه تزریقهای هورمونی تخمکهایش را بارور میکند تا آنها را بفروشد و پول عمل کاشت سینه (breast implant) را دربیاورد! دختران دیگر با فروش تخمک خود برای دوست پسر خود ماشین میخرند یا وثیقهی آزاد کردن آنها را از زندان تهیه میکنند!
Tuesday, September 12, 2006
سنگ لولا
سهشنبه ١٢/سپتامبر/٢٠٠٦ - ٢١/شهريور/١٣٨٥
مشغول خواندن كتاب داستاني هستم در مورد چگونگي ساخت سنگلولا (Stonehenge) كه از آثار خرسنگي (megalithic) دوران مفرغ (برنز) در جنوب انگلستان است.
داستان سه برادر است كه پسران رييس يك قبيلهي درويدي (Druid) هستند و ٢٠٠٠ سال پيش از ميلاد ميزيستهاند. همه خورشيدپرست هستند و چون در جنگل زندگي ميكنند و به درخت دسترس دارند معبدي با الوار براي خورشيد ساختهاند. اما قبيلهي همسايه ماه را بيشتر ميپرستند و چون به كوه نزديكترند معبد سنگي براي ماه دارند. پدر با قبيلهي همسايه صلح ميكند و در ازاي پرداخت طلا از آنان سنگ ميگيرد و معبدي سنگي براي ماه و خورشيد ميسازد. پسر بزرگتر شورش ميكند و پدر را ميكشد و با قبيلهي ديگر همپيمان ميشود و با قبيلهي همسايه دشمن ميشود. و ديگر پرستش ماه را ممنوع ميكند. پسر دوم جادوگر ميشود و تصميم ميگيرد كه معبد سنگي بزرگي براي خورشيد بسازد. پسر سوم كه صلحجوست به همكاري پسر دوم ميآيد و معبد سنگي بزرگي را كه در قبيلهي همپيمان يافتهاند به قبيلهي خود منتقل ميكنند.
Stonehenge
A Novel of 2000 BC
Bernard Cornwell, 1999
علت اين كه آن را سنگلولا مينامند آن است كه سنگها مانند لولا (hinge) به هم چفت شدهاند.
براي اطلاعات بيشتر در مورد سنگلولا نگاه كنيد به اين صفحه:
http://en.wikipedia.org/wiki/Stonehenge
Sunday, July 24, 2005
دن كيشوت
چند وقتي است به خواندن كتاب جالب دن كيشوت مشغول هستم.
نميدانم چرا ما خيلي چيزها را از فرانسه وارد ميكنيم. مثلا نام اصلي اين كتاب در زبان اسپانيايي دن كيخوته (Don Quijote) است و در انگليسي به خاطر نداشتن صداي ”خ“ نيز دن كيهوته (Don Quixote) ناميده ميشود. اما ما نام فرانسهي كتاب (Don Quichotte) را استفاده ميكنيم.
ميگل سروانتس (Miguel Cervantes) در آغاز كتاب در معرفي شخصيت اصلي داستان مينويسد كه دن كيخوته در ابتدا كيخادا (Quixada) نام داشت به معني چانه فانوسي (lanthorn-jaws) اما وقتي به آيين سلحشوري يا عياري (knight-errantry) روي آورد خود را به تقليد از ساير عياران ”دن كيخوته“ ناميد.
دوباره گير بدهم به فرانسه. با اين كه ما براي كلمهي knight معادل سلحشور را داريم براي معادليابي به فرانسه مراجعه ميكنيم و
كلمهي شواليه (chevalier) را انتخاب ميكنيم كه در اصل يعني اسب سوار. (cheval در فرانسه يعني اسب).
يا وقتي در فرانسه با شواليه مواجه شديم اين كلمه را عينا وارد فارسي كرديم در حالي كه ميتوانستيم از اسب سوار استفاده كنيم.
معروفترين كار دن كيخوته حمله به آسيابهاي بادي و نيز جنگ با گلهي گوسفندان است.
Wednesday, May 25, 2005
تاريخ زن در غرب
كتاب جديدي كه دارم ميخوانم در مورد تاريخ زن در غرب است:
A History of the Wife
by Marilyn Yalom, 2002
نكات جالبي در مورد ازدواج در غرب از زمان يونانيان و روميان تا امروزه دارد.
- در ايالت كاروليناي جنوبي تا سال ١٩٩٩ ازدواج سياهپوستان با سفيدپوستان ممنوع بوده! در ايالت آلاباما تا سال ٢٠٠٠ ممنوع بوده!
Tuesday, May 10, 2005
كوري
خوزه ساراماگو (Jose Saramago) نويسندهي پرتغالي در سال ١٩٩٨ به خاطر كتاب كوري (Blindness) برندهي جايزهي نوبل ادبيات شد.
با خواندن اين كتاب حال بدي بهم دست داد. حالت نفرت از انسان و دل به هم خوردگي. در اين داستان ميبينيم كه چطور انسان ”متمدن“ همچنان وحشي باقي مانده و فقط به اقتضاي محيط و شرايط رفتار ”انساني“ ميكند.
البته كتاب كاملا منفي نيست. بلكه مانند سرشت انسان تركيبي از زشتي و زيبايي و مهرباني و درندهخويي است.
Wednesday, December 1, 2004
چند كتاب
چهارشنبه ١١ / آذر / ١٣٨٣
باز يك ماه شد و من اينجا چيزي ننوشتم.
همون طور كه گفتم مشغول فاز دوم پروژه هستيم و سرم شلوغ اه. ولي تو اين مدت چند تا كتاب خوندم.
١) Globalization and Its Discontents, by Joseph E. Stiglitz
نويسندهي كتاب مشاور ارشد اقتصادي بيل كلينتون بوده و مدتي هم از مديران بانك جهاني در ضمن برنده جايزه نوبل اقتصاد اه.
كتابي است بسيار عالي و روشنگر در مورد تحولات اقتصادي اخير و پر از اعتراض به روشهاي صندوق بينالمللي پول (International Monetary Fund = IMF).
٢) دو تا كتاب دارم ميخونم در مورد جنگهاي صليبي. يكي از ديد اروپاييان و دومي هم از ديد مسلمانان.
كتابي كه از ديد مسلمونا ست نوشتهي امين مالوف اه به نام ”جنگهاي صليبي از ديد تازيان“.
(Crusade Through the Arab Eyes, by Amin Maalouf, 1987)
وقتي اون كتاب اول جنگهاي صليبي (از ديد اروپاييان) رو ميخونم ميبينم درك و شناخت اروپاييها و ديدشون نسبت به دنيا هنوز مثل دوران تاريك (Dark Age) قرن ٨-٩ ميلادي اه.
اون موقع هر كسي كه اين طرف درياي اژه بوده ساروسن (Saracen) حساب ميشده. فكر ميكردند ساروسنها يه گروه يا نژاد اند (من هم همين طور!) ولي الان فهميدم كه اين سارسن همون شرقيين عربي اه! يعني كساني كه در شرق درياي مديترانه هستند.
الان هم اروپاييها و امريكاييها هر كسي رو كه اين طرف زندگي كنه فكر ميكنند عرب اه! و اون حس خودبرتربيني و خودپرستيشون هنوز پابرجا اه.
متاسفانه تو فيلم الكساندر هم كه الان توي سينما هست ايرانيها رو بربر نشون داده و يونانيها رو پيشرفته. در صورتي كه خود اين اروپاييها جز وحشيترين موجودات دنيا هستند.
در زمان جنگهاي صليبي در شهر معرا در سوريه (همون شهري كه ابوالعلا معري شاعر نابينا و معروف عرب به دنيا اومد) اروپاييها كودكان رو به سيخ كشيده و كباب كردند و بعد خوردند!!! در نامهاي هم كه به پاپ نوشتند توضيح دادند كه از شدت گرسنگي و براي زنده ماندن و فرار از مرگ بوده!
امين مالوف نويسندهي است لبناني تبار كه سالهاست در فرانسه زندگي ميكنه و به فرانسه و عربي مينويسه. امين مالوف ديد تمامعربانه (Pan-Arabist) داره و فكر كنم خيلي به جمال عبدالناصر علاقه داره. با خوندن اين كتاب جنگهاي صليبي آدم فكر ميكنه كه دوران امويان بهترين دوران اسلام بوده ولي بعد كه پارسيان (ايرانيها) خلافت رو به عباسيان دادند تمدن اسلامي شروع به افول كرد! بعد هم كه تركان سلجوقي قدرت رو به دست گرفتند اوضاع بدتر شد. و شكست عربها (مسلمانها) در جنگهاي صليبي چندان تقصير عربها نبوده بلكه بيشتر به خاطر حاكمان ترك سلجوق بوده. جالب اين كه بزرگترين سردار پيروز مسلمانان در جنگهاي صليبي صلاحالدين يوسف ايوبي (كه تو انگليسي بهش ميگند Saladin) كُرد بوده نه عرب!
در صورتي كه تمدن اسلامي روكشي بود بر تمدن پارسي و به اعتراف ابن نديم مشعل علم اسلامي در دست عجم (ايرانيان) بوده.
متاسفانه بسياري از مفاخر ايراني به نام عرب شناخته ميشند. مثل عمر خيام (كه امين مالوف يه كتاب هم در موردش نوشته و بايد اون رو هم بخونم)، پور سينا يا ابن سينا (كه تو انگليسي بهش ميگند Avecinna)، رازي (كه تو انگليسي بهش ميگند Rhazes)، خوارزمي كه اصطلاح معروف الگوريتم از نام اوست (الخوارزمي - الگوريسمي - الگوريتم) و بسياري ديگر. حتا تو اين كتاب امين مالوف، انوري ابيوردي قصيدهسراي بزرگ ايراني رو نوشته الابيوردي!!!
Saturday, June 12, 2004
تاريخ اروپا
شنبه ٢٣/خرداد/١٣٨٣
دارم يه كتاب تاريخ اروپا ميخونم نوشتهي آقاي نورمن ديويس (Norman Davis) كه خودش انگليسي اه و استاد دانشگاه كلمبياي امريكا و دانشگاه آكسفورد اه. ولي الان توي لهستان درس ميده. 
اين كتاب چند سال جايزهي بهترين كتاب رو گرفته و حدود ١٤٠٠ صفحه داره و از پيش از تاريخ شروع كرده تا دهه ١٩٩٠ اومده.
٥٠ صفحه مقدمه داره كه اصلا اروپا چي اه و كجا اه و اين حرفا. بحثهاي جالبي كرده. گفته ايدهي اروپا در دوران روشنگري (Enlightenment) توسط كساني مثل ولتر مطرح شد. قبل از اون بيشتر ”دنياي مسيحيت“ (Christandom) مهم بود. ولي با نوزايي (رنسانس) ايدهي مسيحيت ضعيف شد و عامل همبستگي خوبي نبود. در قرن بيستم و به خصوص بعد از جنگ جهاني به دلايل سياسي سعي شد نقش اروپاي غربي مهمتر جلوه داده بشه و همهي پيشرفتهاي دنيا و خوبيها به حساب اروپاي غربي نوشته بشه. و تازه توي اروپاي غربي هم بيشتر آلمان غربي و انگلستان و فرانسه ”غرب“ به حساب ميآمدند. در حالي كه نقش لهستان، اسلاوها، ايتاليا و يونانيها ناديده گرفته ميشد. الان هم خيلي از مردم دنيا وقتي حرف از اروپا ميشه به اين ٢-٣ تا كشور فكر ميكنند.
اما با وصغ مسخرهي كتابخونه اينجا كه بيشتر از ٦ هفته نميشه يه كتاب رو پشت سر هم گرفت. بايد چند بار اين كتاب رو پس بدم و چند روز بعد دوباره بگيرم.
نورمن ديويس استاد (پروفسور) تاريخ اه و بيشتر تخصصاش در تاريخ لهستان اه و الان هم توي همين كشور تدريس ميكنه. دو تا كتاب مهم تاريخ هم دربارهي اين كشور نوشته:
قلب اروپا (Heart of Europe) و زمين بازي خدا (God's Playground).
Friday, June 11, 2004
يك كتاب
جمعه ٢٢/خرداد/١٣٨٣
حدود ١٠ سال پيش داشتم براي پاياننامهام (سيستمهاي ابررسانه توزيعشده يا distributed hypermedia) يه مقاله ميخوندم در مورد سيستمهاي ابررسانه و ابرمتن (يا همون hypertext). هنوز اينترنت به اين شدت گسترش پيدا نكرده بود و سمينارهاي ACM HyperText بيشتر در مورد سيستمهاي آزمايشي و تحقيقاتي بود تا سيستمهاي عملي.
توي اين مقاله از يه كتاب به نام Neuromancer نام برده شده بود كه يه كتاب عملي-تخيلي بود و نهايت ابررسانه بود. گفته بود در اين كتاب انسانها ميتونند مغزشون رو به شبكهي كامپيوتري وصل (plug) كنند و با شبكه تبادل اطلاعات كنند.
اين جريان گذشت تا سال ١٩٩٩ كه فيلم ميتريكس (The Matrix) اومد با همه تاثيرات و شگفتيها و شيفتگيهاش.
دو سه هفته پيش با يكي از بچههاي شركت صحبت ميكردم گفت من اين كتاب رو دارم. حالا كه برام آورده و دارم ميخونم ميبينم فيلم ميتريكس چقدر از اين كتاب وام گرفته و صداش رو در نياورده. خيلي از اصطلاحات فيلم از اين كتاب گرفته شده:
Matrix (شبكهي اصلي)
Construct (برنامهي شبيهسازي ميتريكس)
Zion (شهري كه انسانهاي خارج از ميتريكس ساختهاند)
ورود به شبكهي ميتريكس (jack in)
وجود يه رئيس (تو فيلم مورفيس. تو كتاب Armitage)
يه زن هكر چرمپوش كه عاشق قهرمان داستان اه (ترينيتي و نئو در فيلم. Molly و Case در كتاب)
ديدار در پاريس و يه مرد فرانسوي (قسمت دوم ميتريكس)
نويسندهي كتاب يه آقاي كانادايي اه به نام William Gibson كه ظاهرا ساكن ونكوور اه و اين كتاب رو سال ١٩٨٣ نوشته!! البته كتاب هم حال و هواي همون موقع رو داره. يعني وقتي كه هنوز پي.سي. چندان رايج نبوده و همه چيز mainframe بوده و كسي هم حرفي از اينترنت نشنيده بوده. (اون زمان اينترنت فقط در مراكز عملي-تحقيقاتي وجود داشته اون هم با نام ARPANET.)
ويليام گيبسون در سال ١٩٩٠ يه فيلمنامه هم بر اساس همين كتاب نوشته كه اون رو به صورت فايل دارم.
توي كتاب بيشتر قرار اه با يه سيستم هوش مصنوعي مبارزه كنند و يه اشارههايي هم به آزمون تيورينگ (Turing Test) داره.
وسط داستان نيروهاي امنيتي كيس رو ميگيرند و ميگند ما ميدونيم تو با آرميتاژ رابطه داره (كاملا مثل نئو كه آقاي اسميت توي بازجويي ميگه ما ميدونيم تو با مورفيس رابطه داره).
جالب بود. هنوز وسط كتاب ام. كتاب جيبي و حدود ٣٠٠ صفحه است.
حتي فكر كنم اصطلاحات cyberspace و cyberpunk هم توسط اين كتاب معرفي شدند. بايد اين رو چك كنم....